تبليغاتX
گورابسر كيسم
شعر ويادداشتهاي ادبي

سلام اينبار شعر سپيد ي از دوره جووني با كمي بازنگري تقديم شما اميد كه مقبول افتد.

            

تو در كدامين شنبه ي سال  نشسته اي

كه برخاستنت جمعه ها را تعطيل كرد وخميازه ها را آغاز؟

پاي كدامين چشمه آب مينوشي؟

 كه عطر تنت در تمام جرعه هاي زندگي من جاريست!

 ويادت عميق و فسون نگاهت ساري!!

غربت دلم را در كجا بنالم و غبار اندوه را در كجا بتكانم؟

وقتي كه امواج نگاهت در بركه ي دلم موج رقصنده اي آفريد

سلولهاي ناهمگون سوار بر شط خون در رگهاي من حقيقتي بزرگ را به سينه سپردند.

 حقيقتي بنام عشق!

بي دليل نيست كه اضطراب كائنات در زمان خلقت آدم

همواره در سينه من خود را به درهاي بسته ميكوبد.

و من مردي را ديدم كه سر در گريبان داشت

 و در صحراي بي انتهاي دلم بر جاپاي مجنون نشست!!

من قطره اي بودم

مرا چه كسي چكانده است درين درياي بي كران مواج !!

آه سرم درد ميكند

بدانسان بيمارم

كه تنم نزار و روانم تب دار است

دريا زده ام سوار بر كشتي پر طلاطم زندگي

پيش رو دريايست با كرانه ي سرخ و ترانه آبي

اگر روزي آفتاب از افق چشم من ندميد

و آهوان از بيشه ي نگاهم رميدند

اگر طوفاني سرگردان حول سينه ي من چرخ نزد

 و موج سهمگين سر را به صخره هاي تنم نكوفت ...

آن روز به آرامش خواهم رسيد!

و فارغ از دلهره هاي جانگداز عاشقي

 

كوله بار خواهم بست !!

آن روز يا من مرده ام يا دلم.

راستي كه عشق حقيقتي شيرين و روياي غريبي است

آمد و برد هر آنچه را كه به ظاهر ماندني بود

تو را چگونه در من ريخته اند

كه هيچ ذره وجودم از تو خالي نيست

مرا چگونه پر ميكني

وقتي تو را از من خالي كرده اند.

سست است بند بند تنم

چگونه خود را بچينم بي تو

و اين حفره هاي عميق پوچي را با چه پر كنم؟؟

تمام حواس من در پرتگاه راهي  نشسته اند

 كه تو يكروز صميمانه از آن گذشتي؟

و سراب انديشه جاپاي تو را پرآشوب كرد!

بويت شميم ارديبهشت است

 و يادت

رايحه ي ريحان بهشت است

بوي خوش تو را دارد

جاي جاي خانه ي كوچك من

حتي وقتي كه ميخواهم

 كمي ازت را جارو كنم و لختي اكسيژن خالص را نفس بكشم

سلولهاي عطر آگين تنت

چون قاصدان كوچك سرگردان

در زنجيره ي پيوند مولكولها ماوا گرفته اند

سوار بر دوش نوترون ها در هسته آرميده اند

 و من ناگزيرم به چشيدن آن

اصلاً ديگر تركيبي از اين دو برايم زندگيست

و حيات من بي وجود اين اتفاق صفر مطلق است

حتي بي تو اكسيژن خواهد مرد!

وقتي كه نيروهاي بي مهار عشق

در من به جنبش در آيند

مستانه مي شوم

 مي لولم گنگ و خراب در گوشه اي ديوانه وار با شيشه هاي تهي از شراب

همچون ميخوارگان مسكو

بي گمان اين شب  شراب را نگاه تو ساقي است

 وپيمانه هاي پي در پي را

 چشمان باديه پيماي تو تجويز ميكنند

همه ي سلولهاي من به وجد آمده و به رقص ايستاده اند

كاسه كاسه تهي مي شود از چشمت و  ذره ذره لبريز مي شوم از عشقت

و از آنجاست كه سپاه سلولي من

يكصدا و يكدست

در اعتصاب  زمين و زمان

تا بي التفاتي ديگري از تو

گيج و گنگ و تباه ميلولند در زمين و هوا

هر بار كه خواستم تو را در خود پيدا كنم

تا از دل بيرون كشم

در پستوي بيخودي گم گشتم

هر بار كه خود را گم كردم

براي بازيافتن خود به تو احتياجم بود و به رد پاي تو

به رد پاي تو احتياجم بود و به ناز تو

تو در مسيري كه رفتي

خرده هاي دلم را كه له ميشدند قطره قطره چكاندي

 ومن در مسيري كه مي آمدم

ذره ذره بوي خيالت را كه مي ريخت چشيدم

 و در انتهاي زمين بود كه سايه هامان يكي شدند و بر شنهاي ابديت جاپاي عشق باقي ماند.

 

                                سروده: 29 مهر 1375

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:38  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

        غزل

من وتوازمن ومايي گذشتيم

زحالتهاي شيدايي گذشتيم

من وتو با دمي درعاشقي گرم

زاعجاز مسيحايي گذشتيم

من وتو تا زلال زندگي مان

چنان رود از تن آسايي گذشتيم

بهار باور ما بارور بود

چو گل از مرز برنايي گذشتيم

سبكبار از ميان موج وحشي

چنان مرغان دريايي گذشتيم

دگر آغوشمان باكي ندارد

كه در معنا ز رسوايي گذشتيم

مراد از آفرينش عشق باشد

ازين مقصد به زيبايي گذشتيم

به فهم عاشقي نايل نگشتيم

مگر از نفس هرجايي گذشتيم

دو بال عشق را پرواز داديم

ز قاف عقل و دانايي گذشتيم

به درك مطلق هستي رسيديم

ز اقليم اهورايي گذشتيم

كسي اين جاده را با ما نپوييد

من و آوخ به تنهايي گذشتيم

      16/4/81

                  كامران آوخ كيسمي

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 13:10  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

يادت مي آيد؟

وقتي كه جاده ها از گامهاي ما عقب ماندند

و غوكها سرود چيرگي شب خواندند

گفتي غروب رابطه نزديك است

گفتي دگر ستاره نخواهي چيد

گفتي افق به چشم تو تاريك است

يادت مي آيد؟

آن روز من به چلچله ها گفتم

خوشا بحالتان

پر مي كشيد بر فراز

عشق مي ورزيد با آشتي

ولبخند مي زنيد با صداقت

دركارتان دروغ و ريائي نيست

در قلبتان حقيقت عشق

همواره روشن و شفاف است

چون چشمه ها زلال و خروشان است

آيا من و تو

 همچون پرندگان

آشيان بر باد نهاديم

و بال در باران گسترديم؟

 

نديدیم صخره هاي سخت را

 آن صخره را كه باد

هو هو كنان ميشكافت

تا خود را به نيزار برساند

 

ما گرم كار دل بوديم

يكدل نبوديم!!

ورنه

جستجوي چشمي نور

از آن ستاره هاي دوردست

آسان ترين گزينه بود

تا تيرگي را درنورديم

و حجاب ظلمت را بگشائم

آيا كرمهاي شبتاب تو را به فانوس ماه اشارت نكردند ؟

 نه،

 نه ،

تو نخواستي روياهاياي كوچكت

در برابر فوارهاي حقيقت تحقير شوند.

من گفتم بمان و با من ني لبك بساز

با من ترانه هاي آشتي بخوان

دست در دستم بگذار

و نور باور را

 از امواج نگاه خويش در ساحل چشمان من بنشان

اما در قلبت گلبوته ي اميد نروييد

دستانت براي رسيدن به سمت روياها

براي دستان من كه نيمه اي از پل بود  نيمه اي ديگر نشد

 وبراي رسيدن پل نساخت!!

يادت ميآيد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 22:34  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

از روز ازل كه جزء مردم شده ايم

در بود و نبود خويشتن گم شده ايم

مقصود چه بودست كه در راه بهشت

بازيچه ي يك دانه ي گندم شده ايم ؟!

 ***********************************

                                          

چون غنچه مشو گداي حسني که تو راست

پندار مكن كه فرصتت پابرجاست

آيا نشنيده اي كه از باغ بهار

چون باد خزان وزيد، گردي برخاست؟!

 

20/آبان/88

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 18:29  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

           

اومدُ يك نظر منُ نگا كرد

پنجره رُ رو به سپيده وا كرد

ياسُ واسم از آسمون فرستاد

بنفشه رُ به حرمتش دوتا كرد

اومدُ يك نفس تو باغچه گل كاشت

صورت لاله رُ پر از صفا كرد

عطر اقاقي رُ به خونه ها برد

دينشُ به اقاقيا ادا كرد

ژاله هارُ تو منقل فلق ريخت

از رو زمين دفع بد و بلا كرد

به نسترن لباس عاريت داد

سبزه رُ  رو تن زمين قبا كرد

غنچه رُ كه خواب زمستوني بود

نازكشيد و  با حوصله صدا كرد

با چلچله توي دلم لونه ساخت

دلم رُ با پريدن آشناكرد

اومدُ گرده هاي عشقُ پاشيد

شمدونيارُ عاشق خدا كرد

نشسته بود سكوت توگوش مرداب

رسيدُ  اون گوشه رُ نينوا كرد

  وقتي اومد تو چله ي زمستون

هرم نگاش اخم يخارُ  واكرد

ستاره هارُ واسه من بهم ريخت

از تو اونا درشتاشُ سوا كرد

تا برسه خبر به آسمونا

قاصدكُ از رو زمين، هوا كرد

ابراي پاره پاره رو بهم دوخت

بارون پر افاده رُ رها كرد

من نمي گم حرفامُ باور كنيد

بايد ببينين كه چه ماجراكرد

اما الان خاليه هردو دستام

شايد ندونسته به من جفا كرد

رفت و منُ با غصه تنها گذاشت

بغض سمج تو ي گلوم صدا كرد

بهار من كه سايه شو وركشيد

تو اين خزون، تنها منُ رها كرد

بهار من رفته واسه هميشه

كاش بدونه با دل من چها كرد

                                                                  11 آبان 1388

                                                                  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:29  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

از باغ بهشت بي نصيبم كردند

محتاج به حقه و فريبم كردند

تا غره شدم كه برترين مخلوقم

بازيچه ي يك ميوه ي سيبم كردند

 

              11 مهر 88

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:36  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

رسوا كند مرا

اين قلب بي قرار

اين آه شعله بار

اين باغ بي بهار

اين چشم خونفشان

رسواكند مرا

اين بهت سينه سوز

اين خشم بسته چنگ

اين ماندن، اين درنگ

اين كام پر شرنگ

اين روي زرنشان

رسوا كند مرا

پيراهني كه او

چون تارعنكبوت

در باد سهمگين

در طيف غصه ها

گم كرده زخم تن

پوشانده غوز من

اين سست بيگمان

رسوا كند مرا

اين خط و اين نشان ، رسوا كند مرا!!

رسواكند مرا

اين دل كه خانه اش

بر گرده ي غم است

با هر ستاره اي، هم راز و محرم است

با او زچشمه ها زاييده آبشار

اينك چو كودكان خوابيده هوشيار

گهواره ميكنم دستان خويش را

افتاده در هوس اين طفل بيقرار

پستان و شير را!

اين طفل نيمه جان

با گريه و فغان رسوا كند مرا

 بي برگي مرا چون ديد باد سرد

بر شاخسارها

بنشانده زاغ ها

تا دستهاي خالي هر بوته را فشرد

پي برد بينوايي بيچاره باغ را

پرچين ني شكست

خم كرد ساقه ها

آنگاه ناگهان

 روييد اين خزان

اين باد بيگمان رسواكند مرا

رسوا كند مرا

من از صبوري چشمان خيس خويش

در بهت و حيرتم

هرگز نديده ام كه كسي خشم خويش را

اينسان فروخورد 

هرگز نديده ام كه كسي

درجستجوي روشني سمت سياهه ها

هر ركعت از عبادت مشكوك خويش را

 با اشك چشم خويش

 اينسان وضو كند !!

اين دست و آسمان رسوا كند مرا

رسوا كند مرا اين بغض ناگهان

اين هق هق نهان در چشم اين و آن

 رسوا كند مرا

رسوا كند مرا

                                  5 آبان 88

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:43  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

ما آينه سان گرچه  دگرگونه شكستيم

ره بر نظر از صورت يغمازده بستيم

تسليم نگشتيم به ناكامي  ايام

با ناخن تقدير تن خويش نخستيم

دلهاي جوان داشته را باش كه در عشق

از مدعيان تيز تر و تازه تر  استيم !

اصلاً نگران نيستم از سوختن خويش

اين دود سر كنده گواهست كه هستيم

با هرم نفسهاي تو مي سوزم و هر بار

ققنوس صفت از دل اين شعله برستيم

شب پلك نزد تا كه مه خويش ببيند

ما ديده به ديدار خيالات تو بستيم !

هر بار تو را خواستنم عمر دگر داد

هر بار شكستيم و دگر باره نشستيم

شب چيز دگر بود و شب چشم تو ديگر

از جام تو دادند اگر باده پرستيم

دست طلبم بر كمرت حلقه شد آوخ

عمريست كه دست ازطلب يار نشستيم

 

                                             21مهر ماه ۸۸
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:31  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

پيوسته ميگويد آن نازنين با من

آيا سمن زيباست در نزد تو يامن؟

پيوسته ميگويم با وي كه اي مه رو

بي تو نمي خواهم يك لحظه دنيا من

در هرنفس جانم از سينه بگريزد

گويي تو را جويم اينجا و آنجا من

شد رهزن روحم چشمان شهلايش

با يك نگه دادم  صد جان شيدا من

اين عشق، آن گلرو باور نميدارد

گويد كه در باغت گلهاست الا من

تا يك هماغوشي پل شد نگه اما

  فرسنگها باشد اين فاصله تا من

در اين شب ظلمت اي اختر تابان

دارم به راه تو چشم تماشا من

صدگل اگر باشد در گلستان جان را

جز تو نمي جويم در باغ و صحرا من

با خط سبز جان نقشت هويدا شد

سودي نخواهم كرد از عشق و حاشا من

عشقش درون دل يك عمر نجوا كرد

آوخ كه نشنيدم بانگ خدا را من

                        شهریور ۸۸

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 15:16  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

 

آنروزها رفتند

 

آن روزهای ساده ومعصوم

 

آنروزهای گرم و بی تشويش

 

آن روزهای ساكت ومظلوم!!

 

وقتی می انديشم من از بال  قناريها

 

آندم كه سيلی می خورد رخساره از بوران

 

آندم كه نشتر می خورد پيشانی از باران

 

آندم كه در پشتم درختی سبز می روييد

 

آندم كه می رفتيم ومی گفتيم با ياران

 

از رويش لبخند در پس كوچه باران

 

آندم كه يك لبخند ما را آشتی می داد

 

يا سكه ای بر ما بسان خوان رحمت بود

 

 يك اسب چوبی فاتح دنيای عزت بود

 

هر قلكی تعبير قصر ناز ونعمت بود

 

اينك بدان رويای نافرجام

 

 با ياد آن زيباترين ايام

 

 اندوه بی حدی بجانم خانه می سازد

 

پاييز حسرت در دلم كاشانه می سازد

 

گويی كه چون برگی گرفتارم ببادی سرد!

 

هی می خورد سيلی به اين رخساره های زرد

 

گويی كه در سوگ تن خود جامه ام مشكيست!

 

گويی دگر اميد بر برگ وبهاری نيست.

 

رويای شيرينی به من بخشيد شب هنگام

 

مهتاب چون سر ميكشيد از روزنی بر بام

 

وان ديوهای قصه نابی كه می گفتند

 

خواب مرا با شاخ خود هرگز نياشفتند

 

آن روز ها رفتند

 

آن روزهای كلكل ياس و گل شب بو

 

آن روزهای عطر گنجه  بازی گيسو

 

آنجا پلی استيشن وگيم ونت و ياهو

 

نخ بود و قوطی بود و چشمی مست و ذهنی شاد

 

آنجا به من اين باد بادكهای بی آرام

 

پرواز می آموخت .آرامشی ميداد.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 10:4  توسط کامران آوخ کیسمی  | 

 
610c10bfdbdda6e0b17eb540603f328be0e19